✿.::. بــرایـــ دلـــ خــودمـــ .::.✿
نــــذار برم
یعنـــــــی بــرم گــــردون
سفــــت بغلـــــم کـــن.. ... ...
ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و
بگــــــو :
خداحافــــظ و زهــــر مـــار
بیخــــــود کــــردی میگی خداحافـــــظ
مگـــــه میـــذارم بــــری؟!!
مــــــگه الکیــــــــه
| |
بازگرد ای خاطرات کودکی * بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند * یادگاران کهن باقی ترند
درس های سال اول ساده بود * آب را بابا به کودک داده بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ * خش خش جاروی بابا روی برگ
همکلاسی های من یادم کنید * باز هم در کوچه فریادم کنید
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود * جمع بود و کاش تفریقی نبود
ای دبستانی ترین احساس من * بازگرد و مشق ها را خط بزن
| |
ماهي شده بود باورش
تور اگه بندازن سرش
ميشه عروس ماهي ها
شاه ماهي ميشه همسرش
ماهي باورش نبود
تور اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهيگير
ميشه نگاه آخرش
| |
به این خوشم که من گرفتارِ شما نیستم
به سختیِ این کرهی خاکی
که هرگز زیر پاهای ما را خالی نمیکند
به این خوشم که میتوان مسخره بود
گستاخی کرد و کلام را به بازی نگرفت
و سرخ نشد از موجِ کُشنده
هنگامی که آستینهامان آهسته به هم ساییده میشوند
و به این خوشم که شما در حضور من
بهراحتی دیگری را در آغوش میکشید
و از این که شما را نمیبوسم
آتشِ سوزان جهنم برایم آرزو نمیکنید
خوشم که نام لطیف مرا، ای نازنین من
شبانهروز بهبیهودگی یاد نمیکنید
خوشم که در سکوت سرد کلیسا، ای آوازهخوانان
برای ما سرود ستایش سر نمیدهید
سپاس قلبی من از آن شما باد
شما که خود نمیدانید
چه عاشقانه مرا دوست میدارید
و سپاس برای آرامشِ شبهایم
برای کمیابیِ ملاقاتهای تنگِ غروب
برای فقدانِ گردشهامان زیرِ نورِ ماه
برای بیحضوریِ خورشیدِ بالای سرمان
برای اینکه، افسوس! شما گرفتارِ من نیستید
برای اینکه، افسوس! من گرفتار شما نیستم.
مارینا تسوتایوا
| |
به هـمـان سـادگـی
کـه کـلاغ ِ سـالـخـورده
بـا نـخـستـین سـوت ِ قـطـار
سقـف واگـن مـتـروک را
تـرک می گـویــد
دل ،
دیـگــــر
در جـای خـود نیـسـت
بـه همـیـن ســادگـی !
| |
کم کم یاد خواهی گرفت !
با آدمها
همانگونه باشی
که هستند ... !
... ... ... ... ... ... ... همانقدر
خوب
گرم
مهربان
و گاهی همانقدر
بد
سرد
تلخ........!!!!!!
| |
نویسنده ها "سیگار" می کشند ...
شاعرها "هجران"...
نقاشها "تابلو" ...
زندانبانها "دیوار" ...
زندانیها "تنهایی"...
دزدها "سرک"...
مریضها "درد"...
بچهها "قد"...
و من برای کشیدن
"انتظار تو را" را انتخاب می کنم.
| |
تا بیش از این انرژی ات را صرف نکنی برای....
صادقانه دروغ گفتن
خالصانه خیانت کردن
و عاشقانه بی وفایی کردن....
و هر چه بیشتر خودت را از چشمم انداختن...!!!!
و چه حس پوچی بود این که میپنداشتم... لایق اعتمادی....
| |
باور تلخ نبودنت...
تاوان کدامین اشتباه بود؟
تو گفتی بمان و من ماندم...
اکنون که تو رفته ای...
من در کوچه های تنهایی به انتظار برگشت تو به بی کسی
خود خیره شده ام...
و نمیدانم اخر چه خواهد شد...
میروی و من نگاهت میکنم...
تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو...
یک عمر برای گریستن وقت دارم...
اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقیست...
و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم
| |
| قالبــ وبلاگــ | Ainaz |



